سلام امروز بعد از ظهر شبکه  یک فیلم نشان داد که نامش اشلو بود این فیلم یه دنیا خاطره را برام زنده کرد آخه می دونید چرا ؟

موضوع فیلم مربوط بود به منطقه حاج عمران و حماسه گردان فجر به فرماندهی حاج مرتضی جاویدی معروف به اشلو اما حاج عمران منطقه ای است که باباهامون شهید شدن آره بابا هامون ! شاید تقدیر این بوده آخه سال 65 باباهامون در یک منطقه و با فاصله یک هفته شهید شدن اونم در حاج عمران . کاش اشلو زنده بود و ازش می پرسیدم باباهامونو میشناسه کاش ....

 دلمون گرفته خیلی هم گرفته اما این روایت رو بخونید شاید....

بابا میشه یه بار شهید بشی  تا ببینم شهید یعنی چه ! ؟

یه بار از روی کنجکاوی به زبان کودکانه از پدر پرسیدم : « بابا شهادت یعنی چه ؟ » ، پدرم با صورتی زیبا و لبخندی دلنشین به من نگاه کرد و گفت : « شهادت یعنی ، انسان به خاطر خدا از خودش ، خانواده اش و همه چیزش بگذره و از این دنیا بره . »

دوباره گفتم : « بابا خیلی دوست دارم یه شهید رو ببینم ، اگه میشه یه بار شهید شو تا من ببینم شهید یعنی چی ؟ » پدرم دوباره خندید و گفت : « اگه من شهید بشم که تو دیگه منو نمی بینی ، چون من میرم به عالم دیگه ، اما نگران نباش تو بالاخره می فهمی شهادت یعنی چه ، چون من شهید می شم .» من با تعجب به پدر نگاه می کردم !

به روایت مهدی ، پسر شهید چوپان آزادی آقچه کند

روایت به نقل از وبلاگ ولایت است که جا دارد ازشون تشکر کنم

[ جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٩ ‎ب.ظ ] [ دو فرزند شهید (جواد و آمنه) ]

آن هنگام که رویاهای کودکی ام جان می گرفت معنای اشک های بی پایان مادر ، قد خمیده ی مادر بزرگ و عصای دست پدر بزرگ را نمی دانستم . آن گاه که با همسالان پر هیجان خود مشغول بازی و جنب و جوش بودم و دنیای کودکانه مرا در خویش فرو برده بود ، معنای عکس قاب گرفته ات را روی دیوار نمی دانستم .
من نمی دانستم معراج شهدا را کجای شهرمان می توان زیارت کرد و گریه ی بی اندازه آن همه مرد و زن آشنای دور و نزدیک در مراسم وداعت چه مفهومی دارد ؟ من فقط در ذهنیت کودکانه و ساده ام ، همواره منتظر مسافری بودم که چند وقت پیش از سفر به من و برادرم گفته بود .
حالا من بودم و معراج شهدای شهرمان و اندوه و اشک آشنایان دور و نزدیک و لباس تیره ی مادر . من آن وقت ها چه می دانستم وقتی پا به مدرسه می گذارم باید از همان آغاز به تمرین کلمه ای مشغول شوم که مدتها منتظرش بودم . وقتی معلم سر مشق « بابا آب داد » را روی تخته نوشت با خود گفتم : راستی ! بابا کی از سفر بر می گردد ؟ آه که چقدر دوست داشتم وقتی به خانه می آیم تو را در آغوش بگیرم و نمره های بیست ام را نشانت دهم .
در کلاس اول راهنمایی وقتی معلم از بچه ها می خواست خود را معرفی کنند و شغل پدرشان را بگویند با اندوهی تلخ تو را مسافر نامیدم و گفتم پدرم هنوز در سفر است .


ادامه مطلب
[ شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ دو فرزند شهید (جواد و آمنه) ]

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام

        تا به حال این قدر احساس حقارت نکرده بودم. تابه حال دنیای خود را این قدر کوچک ندیده بودم. تا به حال فکر می کردم تکلیفی برگردنم نمانده است. تا به حال فکر می کردم انسانم. اما...

 .

     

   امشب با دیدن صحنه های دیدار امام خامنه ای با جانبازان قطع نخاع از گردن، منقلب شدم و بارها اشک ریختم. همایش غریبی بود امامی جانباز در بوستان گلان همیشه بهارجانبازان هفتاد درصدی دلجویی می کرد، می نوازید و می بویید و می بوسید نه یکبار که چند بار. متحیر بودم از این فضای روحانی. آنجا که امامم از بوسیدن روی جانبازی سیر نمی شود چه می بیند؟

        شاید همه ی بخشهای خبری را دیدم آن هم به شوق این دیدار. مردان مردی که بر صندلی یا تخت دوخته شده بودند و دستشان را هم به زحمت بالا می آوردند. تعدادی هم که اصلا درازکش بودند. صحنه ای سراسر معنوی سرشار از عشق. نمی دانم چگونه می توان این همه بزرگی را تشریح کرد. آنجا که خبرنگار از جانبازی که 25 سال قطع نخاعیست پرسید حالا که رهبر را می بینی چه خواهی گفت؟ ایشان گفت: هیچی فقط نگاهش می کنم، شاید همین دیدار آن دنیا به کارمان بیاد و ایشان ما را حلال کنند... داغون شدم. آخر مگر دیگه تکلیفی به گردن شما بود که ادا نشده باشد؟ مگر با این بدن نحیف دیگر کار برزمین مانده، مانده که انجام نداده باشی؟ وای برما که مدعی هستیم!

        از جانباز دیگر پرسید: چه زمانی احساس ناراحتی می کنی؟ ایشان با چهره ای آکنده از غم فرمود: آن زمان که رهبرم ناراحت باشند. آن زمان که در مسائل اقتصادی و سیاسی اتفاقات نادرستی رخ می دهد... چرا این ها از دردهایشان نگفتند؟ چرا از کمبودها نگفتند؟ چرا از بی مهری ها نگفتند؟ چرا طلبکاری نکردند؟

         انسان های عجیبیند این جانبازان قطع نخاعی؛ جانبازانی که بیش از دو دهه از گردن به پایین فلجند. جانبازانی که اگر اطرافیان مرتب جابجایشان نکنند دچار زخم بستر می شوند ودردی جانکاه بر دردهایشان افزوده خواهد شد. امروز اگر کوچکترین دردی بر ما عارض شود زمین و زمان را به هم خواهیم دوخت که چرا درد داریم؟ با خانواده بدخلقی می کنیم. از نزدیکان طلبکار می شویم و ناشکری می کنیم و بیچاره اطرافیانمان. ما کجاییم و این دلاورمردان کجا؟

         خدایا اگر اینان انسانند ما چه هستیم؟ خدایا اگر اینان بهشتیند ما در کدام طبقه از جهنم جایگاه داریم؟ خدایا در روز جزا ما را با خودمان قیاس کن و ما را با بزرگی این بزرگان محک نزن. الهی آمین...

 

نمی دونم چقدر بدن من و شما حاضریم یک روز درد این جانبازان را تحمل کنیم؟ خیلی سخته بخدا خیلی سخته

جای باباهامون خالی

به روز رسانی و دانلود کلیه تصاویر در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠٦ ‎ب.ظ ] [ دو فرزند شهید (جواد و آمنه) ]

سلام هفته دفاع مقدس هم تمام شد آری تمام شد اما چه کردیدم ؟ چه شد؟ چه بودند؟چه کردند؟.... هر سال یک هفته دفاع مقدس و یک هفته بسیج و یک سوم خرداد یک یادی از شهدا و جنگ می شود و التماس دعا بسه دیگه نه! زیاد هم هست ! یاد شهدا هم شده مثل همه کارهای ما حرف و حرف و حرف ....

شاید لازم باشه هر از چند گاهی تلنگری به خودمون بزنیم نمی دونم نامه دختر شهید ناصری رو به پدرش شنیدید یا نه این نامه رو تقریبا 5 یا 6 سال پیش شنیدم خوبه آدم هرچند وقت یه بار گوش کنه الان که دختر شهید خیلی بزرگ شده و پسر شهید بزرگوار هم که فکر کنم کارشناسی ارشد رشته علوم سیای باشه زمانیکه ما دانشگاه بودیم سال 80 تازه وارد دانشگاه شده بود یک بار هم نشنیدم بگه من فرزند شهید ناصری معروف هستم اما با افتخار می گفت فرزند شهیدم برخلاف خیلی از هم دانشگاهیانمان بگذریم . نامه متن خیلی ساده و درد دل یک فرزند شهید به پدرشه که با زبان یک دختر بچه خوانده می شه خیلی تکان دهنده است آدم تنش می رزه در ادامه متن نامه و فایل صوتی جهت دانلود ارائه شده که لازم است همین جا از سایت عصر انتظار هم تشکر کنم اما متن نامه ....


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ] [ دو فرزند شهید (جواد و آمنه) ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دو فرزند شهید (جواد و آمنه) در سال 84 ازدواج کرده اند و در این وبلاگ دلنوشته های خود را می نویسند