سلام . آسمان این پست هم مثل پستهای دیگر بارانی است ما کمی شاید بارانی تر. اینجا مدت هاست که باران می بارد...

لطفا با خودت چــتر نیاور ...
اندکی با دلتنگی هایم زیر باران بــمان ...

 

مادرم

واژه واژه را کنار هم میچینم، اما واژه ها هم کم آورده اند . باید جمله ها رسول باشند اما نمی دانم چرا جمله ها سکوت کرده اند ؟! صفحه ام سیاه شد از جمله های ساکت  پر واژه ، دفترم سنگین شد از صفحه های سیاه...! 

مادرم

نمی توانم بنگارمت! 

همه چیز برای نگاشتنت کم آورده است، جز دل! باید دلم را قلم کنم ، مسافر چشمانم را مرکب، و بر جان بنگارمت.  باز این واژه ها ابر ابهام شده اند و باران تردید را روانه ام ساخته اند و من میان این تردید سردرگمم..

مادر! 

نمی دانم تو را چه بخوانم ؟ پدر یا مادر!!! 

هر چین و چروک از دست های تو شهادت نامه ی درد می خواند !

مادرم یه سوال داشتم اما تا حالا نتونستم بپرسم؟!

مادر تا حالا از اون روزهایی که بابا بود  و روز زن در کنارت بود هیچ نگفته ای ؟ نمی دانم شاید یادآور دردهایت باشد اما کاش بابا بود و می گفت کاش ......

مادرم تو که برای ما هم بابایی و مامان روزت مبارک

[ پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ دو فرزند شهید (جواد و آمنه) ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دو فرزند شهید (جواد و آمنه) در سال 84 ازدواج کرده اند و در این وبلاگ دلنوشته های خود را می نویسند