سلام بابا

امشب با اشک چشمهام مینویسم داغی که با رفتنت شعله کشید تووو قلبم هر روز سوزنده تر میشه

خیلی دلتنگم بابا ی خوبم دستمو جلوی دهانم گرفتم تا مبادا یاسین نوه ات رو میگم صدای هق هق امو نشنوه قلبم.... بابا قلبم میسوزه خیلی دلتنگتم تو قلبم یه چیزی سنگینی میکنه

بابا دوست دارم فراز آخر زیارت عاشورا را بخونم گریه کنم اما نمیشه

نمی دونم به داغ تو گریه کنم یا آقا امام حسین واسه سر بریده آقا امام حسین یاواسه  مظلومیت تو بابا .. این روزها دیگه حتی نمیتونم بنویسم

تا مینویسم بابا  اشک ها جاری میشن انگار همین دیروز بود که از خونه بیرون رفتی و دیگه برنگشتی....انگار همین دیروز بود

بابا مهربونم خیلی وقته به خوابم نیومدی نمی خوام بگم چند وقته چون میدونم خیلی ها این مطلبو می خونن بعد به من چی میگن ؟ آری می دونم مشکل از خودمه اما بابا .......... بابا با توام بابا .....بابا با توام نمی دونم قسمت بدم یا نه اما بابا تو رو به اشکهای مامان قسمت میدم امشب بیا . بیا خیلی دلم برات تنگ شده شما هم اگه این ملبو میخونید دعا کنیدامشب بابام بیاد به خوابم

به دلم برات شده بابام میاد امشب / مثل یه کبوترم پر می زنم امشب/ گفته بابام که بهت سر میزم امشب

این قده این شعر می خونم تا امشب بیایی بابا منتظرم بابا

[ دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٧:٥٤ ‎ب.ظ ] [ دو فرزند شهید (جواد و آمنه) ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دو فرزند شهید (جواد و آمنه) در سال 84 ازدواج کرده اند و در این وبلاگ دلنوشته های خود را می نویسند