« بابا! روزت مبارک...»

پدر! 

تو در کدامین سوی امروز ایستاده ای ؟؟؟ مگر نرفته ای؟؟؟ پس چرا هجوم نام  امروز دارد مرا  می کشد؟؟؟

پس چرا گل های آن گل فروشی مرا می خوانند؟؟؟ می  خواهند دسته شوند در دستان من  و آرام بگیرند

روی مزارت...

گل ها را می آورم ، شمع را هم بخاطر می سپارم تا این سکوت یخی مرا نشکند! 

تو چه می کنی؟ چگونه پاسخ می گویی تمنای دلم را؟ 

من تا کی باید در انتظار لحظه ای نگاه تو بشکنم؟ نگاهت را هم دریغ می کنی؟ 

مگر نگفته اند که اهل بهشت بخشنده اند؟ پس چرا نگاهت را به من نمی بخشی تا نور چشمان کم سوی غبار گرفته ی زمانه باشد؟ 

پدر! 

می دانی این قلم را چه می راند؟ درد! دردی که هر سال ، امروز، سنگین تر می شود ! 

بابا میدانی........

میدانی روز پدر امسال مصادف شده با سالروز شهادت .......

امروز بیرون بودم نمیدانی وقتی بچه هایی که با شور شوق برای باباهاشون کادو میخریدن می دیدم چه احساسی داشتم .....

بابا نمی دانم شهادتت را تبریک بگویم یا روز پدر را ؟

آسمان خونه ما امشب بارانی است  بابا .......یاسین میپرسه مگر عید نیست چرا  همش مامان گریه میکنه  نمی دانم چرا باید روز شهادتت با  روز پدر یکی باشد نمی دانم

[ پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ دو فرزند شهید (جواد و آمنه) ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دو فرزند شهید (جواد و آمنه) در سال 84 ازدواج کرده اند و در این وبلاگ دلنوشته های خود را می نویسند