یه سوال : چه جوری به کودک 4 ساله بگن بابات شهید شده دیگه نمی یاد ؟

رفتم سراغ سایت وبگردی 20:30 مثل اینکه قراره هر جا برم آتیشمون بزنن حسودیم شد به علی رضا می دونید چرا

اره آقاجون رفته دیدنش خوش بحالش آقای مهربونی رفته ببینش می دونید چی میگه گوش آقا

سلام آقاجون! من چارسالمه. من شما رو خیلی دوست دارم. خیلی خوشحالم که امشب اومدی خونمون. فقط نمی دونم چرا بابا مصطفام هنوز نیومده.
مامانم میگه بابات رفته یه مسافرت و شاید به این زودی ها نیاد. اما نمی دونم چرا وقتی این حرفو به من می زنه روشو از من برمی گردونه و شونه هاش تکون می خوره و بعد که من می رم تا از جلو صورتشو ببینم، چشماش خیلی قرمز شده و صورتش هم خیسه!
این روزا مامانم خیلی صورتشو می شوره.نمی دونم چرا نگاش یا به منه یا به قاب های رو تاقچه و یا به در خونمون که بابا زنگ بزنه.

امشب که شما اومدی خونمون من می خوام یه رازو به شما بگم. من و بابام چند روز قبل یه قول مردونه به هم دادیم. اون شبی که بابام می خواست بره مسافرت یواشکی در گوشم گفت من و تو مثل دو تا مرد باید با هم صحبت کنیم و قول هایی به هم بدیم و هیچ کسی هم از اون با خبر نشه. من هم به اون قول مردونه دادم و حتی به مامانم هم نگفتم.
بابا مصطفام با دو تا دستاش شونه هامو چسبید و صورتشو آورد دم گوشمو گفت: پسرم تو دیگه بزرگ شدی و مرد این خونه ای. باید به من قول بدی مثل یه مرد به مامانت کمک کنی. مامانتو اذیت نکنی. به حرفاش گوش بدی. بهش کمک کنی و نذاری یه وقتی از دست تو ناراحت بشه. منم گفتم بابا یه شرط داره و اون اینه که وقتی از مسافرت برگشتی اون ماشین پلیس چراغ دارو برام بخری.

تو این چند روزی که بابا مصطفام نیست دلم خیلی براش تنگ شده مخصوصا برا اون خنده هاش. اما عیبی نداره... من هم هر وقت دلم براش تنگ می شه مثل بابام میام لب تاقچه و به عکس شما نگاه می کنم.
آخه بابا مصطفام هر وقت خیلی خسته بود و ناراحت، می اومد کنار تاقچه و با شما صحبت می کرد. نزدیک شما که میومد لبهاش تکون می خورد. بعضی وقت ها هم که خیلی خسته بود شونه هاشم تکون می خورد. فکر کنم مامانم هم این روزها خیلی خسته است که مثل بابام شونه هاش تکون می خوره و چشماش قرمز می شه!
بابام با شما آهسته صحبت می کرد. من که چیزی از حرف های شما دو نفر سر در نمی آرم اما اینو می دونم بابا مصطفام هر وقت با شما صحبت می کرد تا خیلی روزای بعد خوشحال بود. اگه ده شب هم کار می کرد عین خیالش نبود.
فکرشو کن اگه بابام مسافرت نبود و امشب خونه بود و شما رو می دید دیگه چی می شد. از خوشحالی بال درمیاورد و دیگه هر چی من بهش می گفتم ، می گفت چشب پسرم ،چشب عزیزم. هر چی می خواستم برام می خرید. من یه ماشین پلیس می خام که دشمنا رو تعقیب کنم. اما بابام میگه بزار بزرگتر بشی اونوقت برات می خرم.
اما... وقتی بابام بیاد و بفهمه شما خونمون اومدید و اون نبوده ،خیلی ناراحت می شه . شاید هم اونقدر ناراحت بشه که تا چند روز دیگه به حرفام گوش نده... اما نه! بابا مصطفام خیلی مهربونه... وقتی بیاد و بوی عطر شما رو ببینه که توی خونه و محلمون پیچیده، مطمئنم به همه حرفام گوش می ده. بابام میگه شما بوی بهشت میدی. بابام همیشه از بهشت میگه...یه وقت نکنه این دفعه که مسافرت رفته، رفته باشه بهشت...!

دیگه نمی دونم چی بنویسم فقط کاش آقای مهربونی هم بذاره ما بریم دیدنش شاید مثل علی آرام شویم

دختر شهید رضایی نژاد هم همین دردا رو می کشه یادمون نره

داشتم نظرات وبلاگ نجف زاده رو می خوندم خیلی زیبا نوشته بودن اما این از همه زیباتر بود خودتونو تصور کنید فرزند شهید احمدی روشن جلوی شماست باید به او بگین و آرومش کنید آری علی 4 ساله باید بهش بگین بابا دیگه نمی یاد

 به علی رضا؛ طفل خردسال مصطفی:
علی جان، جان ناقابل من فدای لحظه لحظه خنده های تو, فدای لحظه لحظه دلتنگی هایی که وجودت را فراخواهد گرفت, فدای اداهایی که بی جواب خواهد ماند, فدای اشکهایی که خواهی ریخت, فدای ذره ذره هایی که قد خواهی کشید؛ بی سایه ی پدر, فدای نگاه منتظر به قاب عکس مصطفی, فدای تو که اکنون همه دنیای مادری، امید مامان بزرگ؛ بابا بزرگ؛ عمه خاله؛ دایی و ...
همه دوستت دارند
کالسکه اتو هل میدن ؛
برایت هدیه میخرن؛
سفر میبرنت؛
جشن تولد؛ بادکنک؛ برف شادی. . .
اما علی جونم! نکنه گریه کنی؟
نکنه دلتنگ بشی؟
بابا همیشه هست
اصلا رفته اون بالا که فقط مواظب تو باشه
مراقبت باشه
تا یه وقت سُر نخوری
کفشاتو پا به پا نکنی
یادت بیاره میخوای بری مدرسه، پاک کن همرات ببری!
شال گردنتو بندازه دور گردنت سرما نخوری!
بهت بگه چی خوبه؟ چه بده؟
رفته اون بالا تا نکاش کنی ؛ بدونی جای بهتری هم هست
اون مراقبه ماها یه وقت سر نخوریم!
مطمئن باش! باشه عزیز دلم یه چیزی میدونم که میگم
آخه منم سی سال پیش هم اندازه تو بودم - یه کم بزرگتر-
اون موقع جنگ بود! -الان هم جنگه. اون موقع یه ذره مردونه تر بود، زورشون که نرسید دزدکی اومدن.
یه نصف شب اومدن در خونه رو زدن گفتن بابات شهید شده؛
منم گریه کردم، خواهرم، مامانم، همه گریه کردیم دلم تنگ میشد. ناراحت بودم. ولی خوب که نگاه کردم دیدم همیشه همرامه؛ دلتنگی نداره. اون وقتا میرفت جنگ چند ماه نبود ولی از وقتی شهید شد همیشه همرامه. تو هم ناارحت نباش.
هر چی خواستی فقط کافیه به بابا بگی؛ کنارته؛ می بینه؛با خنده هات میخنده؛
منم کنارتم!الهی قربونت بشم. قربون موهای فرفریت بشم؛ شاید الان بابای من و تو نشستن کنار هم دارن در مورد ما حرف میزنن. دارن نگامون میکنن.

زود بزرگ شو باید بریم حالشونو بگیریم.
آخه اونا میخوام آدمای خوب دیگه رو هم شهید کنن
زود بزرگ شو باید با هم بریم. منتظرتم...

 اونا میخواستن به همه دنیا بگن این حرفو:

 دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی
زنهار بد مکن که نکرده ست عاقلی
تا دنیای خوبی داشته باشیم
ولی نذاشتن.

 یادت نره علی جون...بابا فقط یه حرف داشت. همون حرف بابای من: بنویس یادت نره:

 در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش بادآن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهانسوزی؛ نه خامی بیغمی

 اونا رفتن یه جای خوب, خوش به حالشون. جاشون خوبه بهتر از من و تو . پس دلتنگی نداره. ناراحتی نداره. من و تو هم اگه خوب باشیم میریم پیششون.
دوستت دارم. دورت بگردم.

 فقط شهدا شرمنده ایم ................

دوست دارم احساستونو بعد از خوندن این مطلب بدونم

/ 23 نظر / 82 بازدید
نمایش نظرات قبلی

خیلی مطالب تون جالب بود همه یه جورایی شرمنده شهدا هستیم چه اگاهانه و چه نا اگاهانه دعا کنیم در این تاریکی دنیا ما راه شهدا گم نکنیم http://adama.persianblog.ir

....

ای وای [گریه][ناراحت]

امیرحسن

/...........................

موسوی

سلام به شما فرزندان شهید عزیز,با خوندن این مطلب کلی از خودم بدم اومد به خاطر اینکه شهیدان جون خودشونو واسه ما دادن اما ما چییییییییییییی؟واقعا شهدا شرمندهایمممممممممممممم[گریه][گریه]. لطفا اگه مایل باشی تبادل لینک کنیم؟؟؟ از وبلاگ منم دیدن کن نظر یادت نره؟

محمد

سلام دلم بد گرفته چون قراره تو دانشگاهمون یه پسر چهارساله بیادو از پدرش بگه ........ اری خانواده احمدی روش قراره روز یکشنبه به دانشگاه پردیس ابوریحان قدم بگذارن مجلسمارو نورانی کنند نمی دانم چه طور حضور پیدا کنم وقتی چهره ان پسر 4سالرو ببینم چه بگویم ..............................

ادیبانه

سلام تشکرازمطالب زیبایتان-به عاشقانه ی ما هم سری بزنید

پژوهشگر انقلاب

پژوهشگر انقلاب پرسش و پاسخ سوالات 8سال دفاع مقدس سردار احمد سوداگر http://jomhourieslami.blogfa.com/post/666 http://jomhourieslami.blogfa.com/post/665 انتشار دهید

زهره

سلام بر شما فرزندان شها . مطالب شما واقعا عالی بود !! تو رو خدا شما ها دل هاتون پاک تره ، برا ما هم دعا کنید ...........

محبوبه

سلام من به عنوان یک فرزندشهید واقع تحت تاثیر قرارگرفتم چون من هم مل شما وعلی 4سل داشتم که پدرم شهید شد