تحویل سال 90 در کنار شهدا چه گذشت ؟ امسال کجا هستیم

بیشتر دلم می سوزه که صورتش جای بوسیدن نداشت. از چونه اش به بالا رفته بود. آخ قاسمم، آخ عزیزم، مادرم. همیشه می گفت مامان غصه نخور. تو پات درد می کنه. من بر می گردم، مامان. یک تاکسی با شوهر خواهرم، شریکی می خرم. تو رو می برم بهشت زهرا، میارم نمی گذارم دیگه ناراحت باشی. دیگه نمی دونستم راه من رو دور می کنه این قطعه، اون قطعه می رم.
پیر زنی که کنارش ایستاده ادامه می دهد:
چه کار کنیم. دلمون تنگه. بالاخره اشتیاق دیدار شون هست دیگه. چه کنیم. جاشون تو خونه، جایی که نماز می خونه، جایی که درس می خونه، همه پیدایه. مجبوریم بیایم اینجا. یک خورده ای باهاشون صحبت می کنیم، حرف می زنیم.
7- برگ گل های پشت سرش در نور آفتاب می درخشد. صدای چند زن می آید که در حال صحبتند. مادر اشکش را با گوشه شالش پاک می کنه و با حالت گریه:
ساک دامادیش همینطور مونده. رختخواب دامادیشو دادم به یک عروس با چقدر ظرف و اینها... . همه رو خودم گلدوزی کرده بودم. همه جا نوشته بودم یادگاری مادر. بهش هم نشون داده بودم. گفتم: ببین من این رو اینجور نوشتم. اگر اومدی عروسی کردی من مرده بودم این یادگاری رو که نگاه کردی زود بیا سر قبرم. عروسی ات را هم گل بخر. کارت بیار بگذار روی قبر بگو مامان تشریف بیار، عروسیه. گفت: مامان، هر چی خدا خواست.
8- پرچم ایران که فقط رنگ قرمز آن و نوار سفید ا... اکبری که بر آن حک شده، دیده می شود در وزش باد تکان می خورد و به حصیر قاب عکس شهید برخورد می کند. مادر که گوشه چادر مشکی اش را با دست چپ گرفته:
من واقعاً هر جا می روم به خودم می بالم که بچه هام شهید شدند درراه خدا و اسلام، الان اون یه پسری که دارم پهلوش پاره شده، ناراحته ولی هیچ ناراحت نیستم. فقط میام، هر چی هم بیام برای علی اکبر امام حسین گریه می کنم.
الان من 14 ساله هفت سین می انداختم بالای قبر این یکی، خودم و پدرش می نشستیم اینجا، سه تا خواهرش هم می رفتند سر قبر اون بچه ام. ولی حالا امسال پدرش هم نیست. امسال نمی دونم چه کار کنم.
گزارشگر: فکر می کنید اینجا چی داره که شما میاید؟
امید و آروزمه. سبزی براش سبز کردم که موقع سال تحویل بیارم اینجا.
سفره هفت سین ام رو چهارده ساله سر قبر این می اندازم. همه کس من اینه. همه کس من اون یکیه. اون سه تا دختر دارده و لی این 17 سالش بود.
9- قرآن و چفیه را روی قبر گذاشتد و خودش کنار آن نشسته است و گریه می کند.
10 ساله رفته، ولی همیشه، هر روز، در نظرمه. یاد خودش، یاد خوبی هاش، یاد آقایی هاش. یاد اون روزهایی که بود، یاد فهمش.
25 سالش بود. یک دفعه من هر چی فکر می کنم کاش یک کاری می کرد که یک ناراحتی ازش داشتم، یک دفعه، از دستش رنجیده می شدم.
شما نمی دانید، این داغ یعنی چه؟ هرگز نمی توانید بفهمید. چهارده سالش بود، نماز شب می خوند.
10- زیر لب فاتحه زمزمه می کند که
گزارشگر پرسید: مادر این جا چی داره مگه، می آی؟
هر چی هست اینجاست. ایمان، آخرت اینجاست.
اینجا خیلی آرامش پیدا می کنم. اینجا اعصابم آروم می شه. تو خونه فکر می کنم، تنها این مصیبت مال منه ولی اینجا که میام می بینم نه.
غیر از این یک پسر دارم، مجروحه. اگر این را فراموش کنم اون مجروح رو نمی تونم فراموش کنم. این آخش رو نمی شنوم، درد شو نمی بینم، ولی اون رو می فهمم.
11- خواهر شهید می گوید برادرم اول شهید شد. و به قبر اشاره می کند و خاطرات برادر ش را در مزار شهدا یاد آوری می کند.
برادرم دست رو به اموات کرد و گفت: آنها خوبند، ولی اینها خیلی مردند.
اینها« عند ربهم یرزقونند».می گفت: این پرچمها هر وقت می خوره به هم صدا می ده، رمز و راز داره، رمزو راز این پرچمها را خدا می دونه. من باید یک شب بیام اینجا بخوابم، ببینم این پرچمها چی می گه، اومد به آرزوش رسید. پانزده ساله اینجا خوابیده، کربلا ی پنج شهید شد.
دستش را زیر چانه اش زده و چادرش را نگه داشته است. مقنعه سفیدش پیشانی اش را پوشانده و در زیر چادرش پیداست. با نوک انگشتش قطرات اشکش را از روی گونه بر می دارد.
اون پسر بزرگم بود این هم، کوچکه است. پسر وسطی ام هنوز هست.
گزارشگر: حالا اومدی عید رو کنار ایشان باشی ؟
بله کنار همه صفا ها ، همه محبتها، همه خوبیها، تنهایی نیست
آدم وقتی بهشت زهرا می یاد، فرشته ها رو می بینه که بال می زنن. بالای سر اینها نجوا می کنن. یکی این روز عید، یکی هم شبهای جمعه، بهشت زهرا وقتی آدم میاد، حالتهای دیگه ای می بینه.
چرا اینجا را انتخاب کردید، عید بیایید؟
کجا بریم از اینجا بهتر. کجا بریم اینقدر حقیقت، اینقدر صفا و محبت و راستی. تو آدمها خیلی ناراستی و نادرستی وجود داره، ولی تو اینها هیچی نیست. همه شون حقیقت بودند.
دو پرچم سه رنگ ایران که در باد تکان می خورند و در نقطه تلاقی میله هایشان بر روی لاله ای نوشته شده، سلام بر مادران بی قبر.
مادر مقنعه اش را روی چانه کشیده و گوشه چادرش را به دست گرفته و آهی می کشد و می گوید:
یعنی اینقدر که میام برای این قبر خالی درد دل می کنم سر خاک مادرم که می روم درد و دل نمی کنم. دوست دارم، اگر نه تو این خاک، من خودم ایستاده بودم که غیر از لباسش و یک شیشه گلاب، هیچ چیز نگذاشتیم. بخاطر اون احساس دلتنگی که دارم و دلم غصه داره، که میام اینجا.

/ 2 نظر / 10 بازدید
احمدخانی

سلام بر شما اسطوره های مقاومت وایثار پیشا پیش عید و به شما تبریک میگویم سلام برپدرانتان و دوستان پدرانتان من بیادشما هستم ولی واقعا واقعا آیا می شود درک کرد؟ ولی کاری که برای خدا انجام داده شد نیازی به درک ما نیست واین ماهستیم که نیازمند درک ایثار وگذشت وخلوص شهدا هستیم نتا مچون چراغی برای زندگی سعادت مند راهنمایمان باشد

فاطمه

دعوتید به حضور در تارنمای من با "تلخ اما دوست داشتنی" امید وارم استثنائا هیچ وقت این یادداشت مرا درک نکنید...